مي خواستم که اول من باشيد، مي خواستم که آخر من...هستيد
با نامتان شروع شدم انگار...اصلا سراسر من هستيد
وقتي که نيستيد پريشاني هي چنگ مي زند به تمام من
بي تو هميشه گمشده اي دارم انگار نيم ديگر من هستيد
در من حلول کرده اي و اين بار حس مي کنم تولد ديگر را
از سينه ي صداي تو مي نوشم، حس مي کنم که مادر من هستيد
بي شبهه مي پرستمتان آخر اينجا شما نماد خداونديد
بايد که قبله سمت شما باشد وقتي که در برابر من هستيد
بي تو چقدر گم شده بودم در آشوب وهم و وسوسه و تکرار
در نقطه ي تو جمع شدم انگار آيينه ي مقعر من هستيد
بودن، رسيدن، آمدن، آسودن، رفتن، گريستتن،شدن،افزودن
اين واژه ها به کار نمي آيند، وقتي شما که مصدر من هستيد-
اينجا نشسته ايد به جاي من، در بيت هاي خسته، خداي من
اصلا تويي که شاعر اين شعري
اصلا تو نيم ديگر من هستي!
| |

خبر به دور ترين نقطه ي جهان برسد
نخواست او به من خسته _بي گمان_ برسد
شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت
کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد
چه ميکني اگر او را که خواستي يک عمر
به راحتي کسي از راه ناگهان برسد...
رها کني برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترين نقطه ي جهان برسد
گلا يه اي نکني بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه ! نفرين نميکنم ... نکند
به او که عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا کندفقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
زنده ياد نجمه ي زارع
| |

تا به حال شده حس کني مدام درد داري ؛ روز، شب، خواب، بيداري واست فرق نکنه و همه چيز تو زندگيت تکرار اين کلمه سه حرفي باشه. انگار که داري در امتداد تاريکي مطق گام بر مي داري، نه مي دوني چرا شروع شده و نه ميفهمي کي تموم مي شه . فقط محکومي که ادامه بدي و تا جايي که توان داري بري، اونقدر بري که ديگه فراموش کني از کجا شروع شد يا از کي شروع شد و يا به يادگار از کي باقي موند . فقط مي دوني که هست و چاره اي نداري بايد تحملش کني .
غم انگيزترين نکته مي دوني چيه؟ اينکه هنوز از ياد نبرده باشي اين درد يادگار از کسيه که بي ترديد دچارت شده . اونوقته که دلت مي خواد بارون بي امانو يکريز بباره بباره بباره . و تو سرشار از اين درد بي وقفه، به شعرهاي سهراب پناه ببري . و به اميد روزي باشي که خداي مهربون اون ماهيه کوچولوي تنها رو به اين آبي بيکران برگردونه...
خيال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد.
…!چه فکر نازک غمناکي
نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست ...
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي که
…غرق ابهامند
سهراب سپهري
| |
مي خواهمت
از ديدگانم بخوان
حتي اگر براي نخواستنت
همه بهانه هاي زمين را بياورم
و دربرابر تمام شکستنت سکوت کنم...
| |

به رفتن نيانديش که امروز با حضور تو آنچنان روشن است
که به لحظه اي بي پايان مي ماند که اگر تمام شود آسمان فرو مي ريزد
و شب هر آنچه را که هست ويران مي کند.
بي شک عشق اولين چيزيست که بعد تو مي ميرد...
| |
نام: | |
ايميل: | |